X
تبلیغات
رایتل
حبیب پیمان
این وبلاگ منعکس کننده نظرات و دیدگاه های شخص صاحب وبلاگ می باشد!

اشعار منتشر شده

صیاد زاده

برخود خندیدن

در آرزوی بهشت

بگوی مگوی

دارالعلوم

سکوتِ در پی دیوار

قره قول پشمی و نادیا انجمن

آدمیزاد

حور و غلمان

طنز کیسه مال

برو گم شو

نعلین ساز

جنگ سم و دم

دختر جاغوری ام

اگر معشوقه موتر بود

کارما ـ پناهنده گان

چت روم


وبلاگستان

وبلاگ دوستان به حساب درجن


لینک های استثنایی

اتحادیه هزاره های دنمارک

معــــــصومــه پیمان

پـــروژه ون بای ون

وبـــلاگ میچد

سخن معرفت

از سرخبیدک

باچه آزره

میناه گل

زیــــنب

دولت هزاره


آرشیف
چهارشنبه 14 دی‌ماه سال 1384
باور هزاره ها از پدیده رهبری

تذکر: از آنجای که مسایل سیاسی را خوب بلد نیستم و زد و بند های این علم بی پیر را درست نمی دانم، نمی خواستم به آن دست بزنم و اگر دست هم بزنم، باید دستم شسته باشد تا دوستان سیاسی ما ناراحت نگردند؛ اما طاقتم نشد و مطلب زیر را با تمام سر و پا کندگی اش برای تان نوشته ام و امیدوارم طرف توجه تان قرار گیرد.

 

پس منظر تاریخی هزاره ها

هزاره ها ملیتی از ملیت های افغانستان است که بیشتر از دیگران قربانی سیستم خود محوری در سرزمین شان گردیده اند. در طول تاریخ افغانستان، هزاره ها یگانه ملیتی است که به بهانه های مختلف مورد تاخت و تاز قرار گرفته و روی فرهنگ، سنن، عنعنات و... آنها بارها حمله صورت گرفته است. تداوم این روند هیچ وقت به هزاره ها فرصت نداده بود تا قد راست کنند و به کسی یا کسانی از داخل جامعه اش انگیزه رهبری ببخشد ـ چون رهبر اساساً در دامن خود یک ملت پرورش می یابد و تربیه می گردد.

 

پیش آمد واقعه ثور 1357 و سال های بعد از او که افغانستان را به یک « دیگ بی سرپوش» مبدل گردانیده بود، فرصت هرچیز را برای هرکس میسر گردانید. مرد کسی بود که زودتر و چاپلوسانه تر با کشور های ذیدخل در امورات افغانستان و دولت های قدرتمندش تماس برقرار کند و حزب تأسیس کند و اصلحه وارد کند و... تا بتواند در آینده افغانستان مرد اول باشد. در این میان هزاره ها که در گذشته ها بیشتر به فکر دفاع از حملاتی که روی موجودیت فزیکی، آثار تاریخی، میراث های فرهنگی، عنعنات و سنت های اجتماعی و دینی شان صورت می گرفت ـ بود، نیز به تأسیس و تعمیر احزاب پرداختند و به واردات و صادرات آیدیولوژی های مختلف مصروف گردیدند.

 

این را همه می دانند که روند زندگی اجتماعی انسان ها به صورت عادی پیش می رود و در آن گاهی تحولاتی رخ می دهد که این روند را کند و یا سریع می سازد. رهبریت هم یک پدیده است که به صورت یک تحول رخ می دهد. این پدیده معمولاً زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه را گاهی مثبت و گاهی هم منفی، دیگرگون می سازد. بسیار است پدیده رهبری که زندگی سیاسی و اجتماعی جوامع را بخاک یکسان کرده است. اما خیلی کم بوده این پدیده که کشتی طوفان زده یک قوم و ملت را به ساحل نجات رسانیده باشد.

 

رهبریت برای بار اول

عبدالعلی مزاری که اکثریت مطلق هزاره ها او را «بابه» می داند، خود را به صورت پدیده رهبری بروز داد. او در زمان خیلی کوتا، توانست 99 فیصد هزاره ها را زیر یک چتر گرد آورد که کاری بس دشواری بود و هست. به فریاد هایی که او سر داد، هزاره ها کاملاً لبیک گفتند و قاطعانه در کنار او ایستادند و به فرمان او گوش سپردند. حرکت جمعی و ایستادگی قاطعانه ی یک قوم و ملت در کنار یک شخص، ریشه در هیچ چیزی نمی تواند داشته باشد، جز صداقت عمل و اخلاص و ازخود گذری آن شخص ـ که مردم او را رهبر خود می داند. روی همرفته عبدالعلی مزاری خود را نه تنها به حیث رهبر برای هزاره ها اثبات کرد، بلکه تاریخ سیاسی این ملت را در افغانستان بصورت خیلی عالی و معقول دیگرگون نمود و در نهایت خط و راه چگونه زیستن را برای هزاره ها ترسیم کرد و به یک رهبر محبوب القلوب و بابای این ملت تبدیل گردید که خیلی بعید بنظر می رسد که هزاره ها به این زودی ها خاطرات او را از اذهان شان پاک کنند.

 

بدعادتی

بعد از شهادت عبدالعلی مزاری بدست طالبان، عبدالکریم خلیلی و تعداد دیگری از کسانی که در چارچوبه حزب وحدت در کنار عبدالعلی مزاری می لولیدند، لنگی و عبای او را بتن کرد و خود را برای هزاره ها طوری نمایاند که انگار عبدالعلی مزاری نمرده است و جای او به هیچ عنوان خالی نیست! (گفتم که هزاره ها در تاریخ سیاسی شان پدیده ی رهبری ای را که عبدالعلی مزاری برای آنها نشان داد، ندیده بودند و بار اول هم که دیدند، مزاری را دیدند که این مسله هزاره ها را بد عادت کرد. یعنی هزاره ها دیگر از هر کسی که خود خودش را منم می گفت، توقع داشت که مزاری باشد ـ در حالیکه چنین نمی تواند باشد).

 

دقیقاً بیاد دارم زمانیکه هزاره ها برای بار اول چپن و لنگی عبدالعلی مزاری را به تن کریم خلیلی در پوستر ها و فیلم ها دیدند، به او به همان اندازه اعتماد کردند که به مزاری اعتماد کرده بودند. از آنجایکه 80 درصد هزاره ها مطالعه و تحقیق دقیق را از پدیده رهبری نداشتند، نمی دانستند که هر کسی که برای یک مدت در پهلوی رهبر زیسته باشد، نمی تواند بعد از رهبر جای او را پر کند. کریم خلیلی بعد از به وجود آمدن حکومت موقت در کابل، خود را مانند ماری که در فصل بهار خود را از پوستش بیرون می کشد، از میان هزاره ها بیرون کشید و رفت و یکی از چهار پایه چوکی آقای کرزی را بغل کرد. رفتن او از بامیان، منجر به نا امیدی هزراه ها و فقدان یک رهبری مجرب گردید و اعتماد آنها را نیز از او سلب کرد.

 

هزاره ها برای چند مدت هیچ نمی دانستند که مزاری دوم کیست و رهبر شان کدام ـ تا اینکه محمد محقق زمانیکه تمام دروازه های مقام به رویش بسته گردید، یک دفعه ای پیدا شد و شعار داد که: «منم روح مزاری» و شما دیگر بی رهبر نیستید! با این شعار محقق، خون گرم دوباره به رگهای هزاره ها به شدت جریان گرفت تا اندازه ای که موتر حامل محقق از بوسیدن و قطرات اشک شادی پیر مردان و پیر زنان هزاره در غرب کابل، تر گردیده بود. چون هزاره ها، طوری که گفتم، تیز بین نیستند و مطالعه دقیق از یک شخص نمی نمایند و در عین حال خیلی صادق هستند و زود به یک فرد اعتماد می نمایند. از اینرو، به محمد محقق همان اعتماد را کردند که به مزاری و خلیلی کرده بودند.

 

محمد محقق با این حرکتش دو کار عمده را توانست انجام دهد. یکی اینکه به آقای کرزی نشان داد که اگر مرا بحالم در همان وزارت پلان می ماندی، من از قدرت مردمم استفاده نمی کردم و برای آنها مزاری دوم نمی شدم. دوم اینکه کریم خلیلی را در میان هزاره ها، به گوشت خوک مبدل گرداند. این دو کار، پیروزی بزرگی برای محقق به شمار می آمد و نتیجه پیروزی های وی را ما در انتخابات پارلمانی شاهد بودیم؛ و عدم صداقتش نسبت به مردم و اینکه مقام و منصب برایش مهم است ـ نه مردم را، هم در همین پارلمان بی پیر دیدیم.

 

نتیجه گیری

از نظر این حقیر پقیر، هم کریم خلیلی و هم محمد محقق به اندازه ای که در کیسه شان دارند، خوب سیاست می کنند و جوی سیاسی افغانستان را خوب دنبال می کنند و اینکه چکار کنند تا از میدان فوتبال قدرت و مقام بیرون رانده نشوند را، کاملاً بلد اند و می دانند و برای اینگونه کارها خیلی هم زرنگ هستند. اینکه کریم خلیلی بامیان «هزاره» را ترک کرده معاون می شود، اینکه محقق انکار می کند که در جنگ های حزب وحدت خوشبختانه شرکت نداشته و... اینکه بعداً دست آقای سیاف را بوسه ای آبدار می زند و غیره... همه و همه معمول اند و شاید شرایط ایجاب کند ـ اما ما «هزاره ها» در حقیقت بد عادت شده ایم که از هرکس مزاری می خواهیم. فکر می کنم سیاست مداران ما گناه ندارند چون برای آنچه که آرزو دارند، تپ و تلاش می نمایند و حق دارند بحیث یک شهروند تلاش بنمایند، اینجا توقع ما زیاد است. 

          دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه

          هردو همرنگ است، اما این کجا و آن کجا...!

 

یاد بابه مزاری گرامی باد! و شکم آقای خلیلی و محقق پر از نان چرب و جیب شان پر از دالر باد!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 277017


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها