X
تبلیغات
رایتل
حبیب پیمان
این وبلاگ منعکس کننده نظرات و دیدگاه های شخص صاحب وبلاگ می باشد!

اشعار منتشر شده

صیاد زاده

برخود خندیدن

در آرزوی بهشت

بگوی مگوی

دارالعلوم

سکوتِ در پی دیوار

قره قول پشمی و نادیا انجمن

آدمیزاد

حور و غلمان

طنز کیسه مال

برو گم شو

نعلین ساز

جنگ سم و دم

دختر جاغوری ام

اگر معشوقه موتر بود

کارما ـ پناهنده گان

چت روم


وبلاگستان

وبلاگ دوستان به حساب درجن


لینک های استثنایی

اتحادیه هزاره های دنمارک

معــــــصومــه پیمان

پـــروژه ون بای ون

وبـــلاگ میچد

سخن معرفت

از سرخبیدک

باچه آزره

میناه گل

زیــــنب

دولت هزاره


آرشیف
جمعه 2 دی‌ماه سال 1384
سه نکته جالب

1 ـ جنرال محمد موسی هزاره، فرزند سردار یزدان خان از قریه ای بنام « سیاه بته» سنگماشه ولسوالی جاغوری است که احتمالاً در سال های 1900 تا 1915 میلادی از دهکده خود در افغانستان هجرت نموده و در شهر کویته پاکستان مسکن می گزیند، می باشد. سردار یزدان خان وقتی در این شهر اقامت می گزیند، عضوی هزاره پاینیر می شود و بعد ها به رتبه سوبه داری می رسد. پسرش محمد موسی هزاره، با استعداد سرشاری که داشت، شامل فوج پاکستان می شود و به کوتاه ترین زمان، به رتبه های بالای ارتقا می کند تا اینکه به رتبه جنرالی رسیده و در نهایت رییس ارتش «Commander-in-Chief» پاکستان می گردد. جنرال موسی هزاره در سال 1969 تقاعد می کند و در سال 1987 گورنر «والی» سوبه بلوچستان برگزیده می شود و در سال 1991 در همین پست چشم از جهان می پوشد.

 

در سال 1965 زمانی که هندوستان با پاکستان برای بار دوم درگیر جنگ می شوند، اساساً جنرال محمد موسی هزاره است که بار دیگر پاکستان را از سقوط کامل در دست هندوستان نجات می دهد و از طرف محمد ایوب خان، رییس جمهور وقت پاکستان، بنام های « قهرمان 65 » و «بابای دوم ملت» خطاب می گردد.

 

طبق قانون اساسی پاکستان، هر کسی که به رتبه جنرالی برسد و وفات کند، 24 ساعت روی مقبره او چهار نفر گارد ایستاد می شوند، خواه از آسمان سنگ، آتش و یا آب ببارد. جنرال موسی هزاره در وصیت نامه خود نوشته بوده که جنازه وی باید در حرم امام رضا در شهر مشهد ایران دفن گردد ـ زمانی که او در سال 1991 فوت کرد، بعد از دو یا سه هفته جنازه اش را از هزاره قبرستان بیرون کشیدند و بردندش در مشهد دوباره بخاک سپردند. امروز کسی جز اعضای فامیل او، نمی داند که قبر جنرال محمد موسی هزاره کدام است و در کجا ـ و پاکستان هم مسؤلیت مرده های که از کشور خارج می شوند را، ندارد.

 

2 ـ 99 فیصد از کسانی که قرآن تلاوت می کنند، نمی دانند چه می خوانند، مخاطب شان کی است، در مورد چه چیزی و چه کسی دارند سخن می گویند و غیره. شیعیان ده شب محرم را به چهل و هشت شب طول می دهند و چهار تا از بزرگترین بلندگوی را بر بام مساجد نسب می کنند که صدا را 800 فیصد قوی می سازد و به فاصله کیلومتر ها پرتاب می کند. آنها بدون اینکه ملاحظه داشته باشند که همسایه های شان که سنی مذهب هستند، در عذاب میافتند و اطفال شان نمی توانند شبها بخوابند، این کار را می کنند. سنی مذهب ها هم از عین روش استفاده می کنند، مثلاً یک جاده عمومی که در هر دقیقه بیش از هزار عراده و پیاده رو از آن عبور می کنند را، برای یک ساعت و آنهم در گرمای بالای 45 درجه حرارت بند می کنند و نماز می خوانند. تا آن ها نماز شان را می خوانند، هزاران انسان در زیر نور طاقت فرسای آفتاب می سوزند. بافت اجتماعی جوامع مسلمان ها در هر کشوری طوری ترکیب یافته که شیعه و سنی همسایه ی یگدیگر اند. از اینرو، بسیاری از کارهای مذهبی این دو مذهب، که واجب نیست، پیروان این مذاهب را دچار عذاب های روحی و جسمی می سازند.

 

3 ـ عطا محمد به عقیده خودش، بهشت را در پشت دیوار های مرکز تجارتی جهان «World Trade Center» مشاهده می نماید و باور دارد که با عبور از روی جنازه 3000 انسان، می تواند وارد آن گردد. طیاره را بالا می کند و زندگی بیش از 3000 انسان را خرچی راه بهشت می سازد تا در آن وارد گردد. او در وصیت نامه اش نوشته که خطاب به حضرت محمد می گوید: « ... یا نبی، چند دقیقه بعد مهمانت هستم در بهشت» و به این ترتیب خود را سالار شهیدان می داند. ابن درست است که عمل وی ریشه در دشمنی با آمریکا داشت، اما انسان تا معتقد نباشد که چند دقیقه بعد از خودکشی در بهشت میلولد، هرگز حاضر نمی شود حیاتش را از دست دهد ـ هرچندی که دشمنی ها صد برابر قوی تر از آنچه که هست، باشد.

 

تمام این چیز ها دل انسان را به درد می آورد. انسان را وادارش می کند که سرش را به دیوارها بکوبد، هزارها سوال بی پاسخ در ذهنش خلق شود به فکر فرو رود که این راه خدا هم چه راهی هست که باید بکشی، اذیت کنی، غارت کنی و... تا بنده خوبی برای او باشی. راستی راه خدا همین است و خداوند از ما چنین می خواهد؟؟؟!

 

چند تا شعر ناقص و بی در و پیکری را که می خوانید، از نکاتی که در سطور بالا ذکر شد، ریشه گرفته است و انگیزه اش از آنجا خلق شده است:

 

در آرزوی بهشت


من آن مرغ خوش آوازم چه می خوانم، نمی دانم

ولی دانم مریدانی چو من، باشد فراوانم

زغزنینش گشودم بال و پرواز از فضای هند

به جنت گر روم راهی نباشد جز ز ایرانم

به شمشیر شهادت گر توانم کشت کافر را

به اُمید خدا آنروز سالار شهیدانم

شکست و بستن پیمان و عهد راستینش چیست؟

شکست و بست کم دانم رفیقی سست پیمانم

اگر داری به کی و کیستی ام ای یار همدم شک

گهی عابد به مسجد و گهی هم رزم شیطانم


و من...

زپشت بام لگ لگ با صدای تلخ و دلگیرش

بکوبد گاه و بیگاه بر در و دیوار زندانم


رفیقم خود نداند راه اما در چنین راهی

چنان که رهنمونم می نماید سخت حیران

اپریل 2002 دنمارک

 

تفریح: آهنگ «واعظان» از داود سرخوش

 

نمای شهر ما، ساعت ۱۰ صبح روز پنجشنبه، ۲۹ دسامبر ۲۰۰۵

 

Copenhagen

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 277017


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها