X
تبلیغات
رایتل
حبیب پیمان
این وبلاگ منعکس کننده نظرات و دیدگاه های شخص صاحب وبلاگ می باشد!

اشعار منتشر شده

صیاد زاده

برخود خندیدن

در آرزوی بهشت

بگوی مگوی

دارالعلوم

سکوتِ در پی دیوار

قره قول پشمی و نادیا انجمن

آدمیزاد

حور و غلمان

طنز کیسه مال

برو گم شو

نعلین ساز

جنگ سم و دم

دختر جاغوری ام

اگر معشوقه موتر بود

کارما ـ پناهنده گان

چت روم


وبلاگستان

وبلاگ دوستان به حساب درجن


لینک های استثنایی

اتحادیه هزاره های دنمارک

معــــــصومــه پیمان

پـــروژه ون بای ون

وبـــلاگ میچد

سخن معرفت

از سرخبیدک

باچه آزره

میناه گل

زیــــنب

دولت هزاره


آرشیف
دوشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1384
کسی میسازد، کسی مینامد

چند پارچه شعری تفریحی برای تان نوشته ام، اما قبل از آن چند نکته را می خواهم متذکر شوم اینکه «ماشین» و «موتر»، هیچ کدام فارسی یا دری نیست. بطور عموم ایرانی ها ماشین می گویند و افغان ها موتر.

در افغانستان برای مشخص کردن نوع موترها، از فورم فزیکی آنها استفاده می کنند. مثلاً موتر سواری، موتر باری، موتر لاری و غیره، و پرزه جات موتر را نیز باهمان نام انگلیسی اش یاد می کنند. این مسله در افغانستان تازگی ندارد و افغان ها معمولاً تا زمانی که خود چیزی را نسازند، ساخته ی کسی دیگر را نام گزاری نمی کنند. اما در ایران این طوری نیست. ایرانی ها تلاش می نمایند برای هرچیزی که در پیرامون شان می بینند، نام جدید به دلخواه خود پیدا کنند.

من شخصاً نمی دانم که کدام یک از دو روش بالا خوب است. از نظر شما آیا این روش خوبست که نام آشیای ساخته شده را تغییر دهیم؟ آیا این می تواند رشدی در فرهنگ شمرده شود؟ در این مورد نظر دوستان را می خواهم بشنوم.

بهر حال در شعر ذیل نام تمام پرزه جات یک عراده موتر بصورت اصلی اش، یعنی همان نام انگلیسی اش بکار رفته اند. افغان ها اکثراً با این نام ها آشنا هستند و می فهمند. اما افغان های که در ایران به دنیاه آمده و در آنجا بزرگ شده اند، و همچنین دوستان ایرانی، ممکن است مشکل داشته باشند و ندانند. 


اگر معشوقه موتر بود

 

زدستم اشترینگ اختیارم

رها گردیده رفته ای نگارم 

موهای وایکمی رنگت ببسته

خط جاده به چشم اشکبارم 

دوچشمت دو نورافگن پشت بانت

نوریدند نور در شبهای تارم 

چکد پطرول اشکم قطره قطره

ز کاربیتری کله نابکارم 

کمانی ای کمر خم شد و بشکست

دوگیره شد جمله کار و بارم 

دلم چون تایر اشتپنی شده پُر

سیه گردیده روز و روزگارم 

به لَین زندگی در جمع یاران

به مانند کلج زیر فشارم 

مرا در شیشه بند پیش رویت 

بیاویز همچو توپوک سربدارم 

زبرق وصل چارجم کن که خالیست 

بتن این داینموی چارچدارم 

من از سمت چپ خود ریز گیرم
چپم در فورم، اما راستکارم 

توقفم اگر دادند و پرسید 

جواز سیر عشقت را، ندارم

تقاضاه گر کند لأیسنس عشقت

ندارم وا خدایا شرمسارم! 

پس از یک بازپرسی اندکی باز

کند در راه عشقت رهسپارم

 

سپتامبر 2005 دنمارک


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 277245


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها